أحمد بن حامد كرمانى

57

تاريخ افضل ( بدايع الأزمان في وقائع كرمان ) ( فارسى )

( خسيس ) گمراه گشته و باتفاق « 1 » درين حالت در جيرفت بود و بعشرت مشغول و از طوارق ( شعر ) ( يا راقد الليل مسرورا باوّله ) * انّ الحوادث قد يطرقن اسحارا غافل و اتابك اميرى [ را ] با چند غلام از پيش فرستاد و او را در قبض آورد و اول حكم ( ى ) كه بر وى فرمود ، خلاص امير مخلص الدين مسعود بود . و مخلص الدين مسعود خواجهء بود از خواصّ خدمت « 2 » سراى ملك ارسلان ؛ حقوق خدمات ثابت كرده و بارها از بهر او جان بر كف نهاده . روزى در « 3 » جيرفت در ديوان ميان او و رفيع مناقشتى رفت . رفيع در آن باب غلوّ نمود تا مخلص را بقلعهء سليمان ( ى ) فرستادند ؛ و اين « 4 » قلعه در حدود مغونست . به حكم شمس الدين سوارى فرستادند ؛ « 5 » كوتوالى ( كه ) بود او را رها نكرد ( از ) آنكه بر « 6 » صورت حال و شكل واقعه وقوف نداشت . ديگرباره شمس الدين كس فرستاد و احوال انهاء كرد ؛ هم راه منع رفت . اتابك بفرمود كه شمس الدين را هلاك كنند . زنهار خواست و گفت اين نوبت اگر او را نيارند حكم سياست بجاى « 7 » مىآرد ( و ) شمس الدين به خط خويش ( رقعه ) نبشت كه « 8 » بر خط او تزوير [ ى ] نتوانستى كرد چه خطى عجب مسلسل داشت « 9 » و كس در كرمان بدان شيوه نتوانستى نبشت « 10 » و نشانى كه ميان ايشان بود بازنمود و احوال اعلام داد كه حيات او متعلق حبس و اطلاق آن « 11 » سياه است . او را خلاص دادند ( و همين‌كه بجيرفت رسيد ، ) اتابك ( مخلص الدين مسعود ) و شمس الدين ( مغونى ) را ( مطلق و محبوس ) برداشته روى ببم نهاد . مبشر اقبال و طاير ميمون ( فال ) و پيك دولت و بريد سعادت ، نامهء ( بخت و مراد ) بدست بهرامشاه داد ؛ ( از مژدهء اين خبر ظفر اثر ، هرموئى بر تن او خندان شد . شعر « 12 » عاشق برت اى شمع چگل ، بازآمد * مسكين چه كند ز دست دل ، بازآمد فريادكنان غمين‌غمين شد ، زبرت * تشويرخوران خجل‌خجل ، بازآمد روضهء حيات « 13 » بهرامشاه نضارت كن « 14 » پس از ذبول [ او ] و كوكب سعادتش

--> ( 1 ) و اتفاق نيك را . - ( 2 ) خدم . - ( 3 ) به . - ( 4 ) آن . - ( 5 ) شمس الدين به حكم سوارى فرستاد . - ( 6 ) از . - ( 7 ) آرند . - ( 8 ) و . - ( 9 ) نبشتى . - ( 10 ) بر آن شيوه نه‌نبشتى . - ( 11 ) مخلص الدين . - ( 12 ) رباعيه . - ( 13 ) حياتش . - ( 14 ) گرفت . -